تبليغاتX
دنیا زیباست

مادر
تاريخ: پنجشنبه 1386/04/14 ساعت :11:19 قبل از ظهر
 
مادر
 
مادر بی تو تنها وغریبم     
 اتاق خالی ام بی تو چه سرده
مادر مادر مادر خوب و قشنگم 
 بدون تو دل من پر درده
فضای خالی خونه بی روی تو هیچه  
 صدای تو هنوز اینجا می پیچه
هنوز هم تو دلم تموم قصه هات جوونه 
خاله سوسکه دیگه شعر آشتی مثل قدیما نمی خونه
مادر، مادر شب با صدای لالایی های تو خوابیدم 
لالائی مادرم حالا نوبت توست تو بخواب امیدم
 
 
تقدیم به همه مادران دنیا
 
نوشته شده توسط مسعود | موضوع: | لينک ثابت |
!
تاريخ: پنجشنبه 1386/03/24 ساعت :11:8 قبل از ظهر

بچه ها هر چه سریعتر بیائید

اگرکامپیوتر داری

اگر دنبال کار هستی بدون هیچگونه هزینه ای

در همین صفحه

نوشته شده توسط مسعود | موضوع: | لينک ثابت |
چشمهایم !
تاريخ: چهارشنبه 1386/03/23 ساعت :8:38 قبل از ظهر

مریم به تازگی صاحب فرزندی شده بود، این نوزاد شادی بخش زندگی او بود از صمیم قلب دوستش داشت و شیره جانش را نثارش میکرد. با ظرافتی مادرانه از او پرستاری میکرد با نگاه توی چشمهای نوزاد عشقش را به او هدیه میکرد بدون لحظه ای پشیمانی بی خواب میماند و تا صبح صدای نفسهای او را میشمرد هر چه از دستش بر می آمد برای راحتی فرزندش انجام میداد تکیه کلام مادر عزیز دلم تو زیباترین دختر روی زمین هستی بود

ندا با این نوا بزرگ شد و زیبایی ملکه ذهنش شده بود خودش را زیبا ترین دختر روی زمین میدانست چون مادر آن را آنچنان ادا میکرد که به دل می نشست روزها میگذشت و ندا هر روز بزرگتر میشد. بیشتر باور می کرد که زیبا ترین دختر روی زمینه، توی دبستان مشکلی برایش پیش نیامد تا وقتی که وارد دبیرستان شد کم کم همکلاسی ها شروع کردند به تمسخر ندا و اینکه دختر به این زشتی وجود نداره اوایل ندا فکر می کرد اونها حسودی میکنند اما کم کم با دیدن دخترهای زیبا و خوش اندام و نگاه در آیینه متوجه شد مادرش دروغ بزرگی به او گفته! با قبول زشتی از مادرش بدش اومد و از اینکه سالها مادر اونو گول زده و مسخره مردم کرده بدش اومد، گوشه گیر شد با تحمل سختی نگاههای اطرافیان دبیرستان را تمام کرد و به محض اینکه تونست کاری برای خودش پیدا کنه از مادر جدا شد و تنها زندگی می کرد

مادر برای دیدن ندا به خونه ندا رفت اما ندا مادرش را به خونه راه نداد و حتی نخواست روی مادر را ببینه مادر غمگین و دلشکسته برگشت، روزها به همین منوال گذشت مادر گاها" از فاصله دور به دیدن ندا میرفت و از جایی که دیده نشه به تماشای ندا می پرداخت. کینه مادر در دل ندا هر روز بیشتر میشد تا جایی که مادر را به عنوان یک دشمن میدید. از دست مادر هیچ کاری برنمی آمد جز صبر. روزی از این روزهای یک نواخت ندا با تنها دوستش اکرم بیرون رفته بود تصمیم داشت کمی خرید کنه از دوستش خواست تا به اون طرف خیابان بروند اما اکرم میخواست مغازه های اینطرف را ببینه ندا دستش را کشید ولی با مخالفت اکرم مواجه شد اکرم ندا را هول داد ندا تعادلش را از دست داد و به وسط خیابان افتاد در همین موقع ماشینی که متوجه افتادن ندا نشده بود با ندا تصادف کرد و ندا را به گوشه پیاده رو پرت کرد

با برخورد سر ندا به دیوار بیهوش شد راننده ندا و اکرم را به بیمارستان رسوند پزشکان برای نجات ندا دست به هرکاری زدند ندا خونریزی مغزی کرده بود و در کما به سر می برد اکرم به مریم خبر داد و مریم سراسیمه خودش را به بیمارستان رسوند، کاری جز گریه و زاری از دستش بر نمی اومد پشت اتاق عمل اشک میریخت ساعتها طول کشید بالاخره عمل تمام شد و دکتر از اتاق عمل بیون اومد مریم ،اکرم و راننده با ضطراب به سمت دکتر رفتند و از سلامتی ندا جویا شدند دکترگفت: عمل به خوبی تمام شده ولی چقدر بیمار صدمه دیده هنوز معلوم نیست باید منتظر باشیم تا از کما بیرون بیاد البته اگر بیرون بیاد

امید زیادی نداشته باشید، با شنیدن این حرف صدای فریاد و گریه مریم بیمارستان بهم ریخت دکتر سعی کرد مریم را آرام کنه بهش گفت: شما باید قوی باشید اون به شما احتیاج داره شاید بعد از بهوش اومدن نتونه حرکت کنه یا هرچیز دیگه ای ممکنه، تنها توصیه من به شما صبره صبور باشید و دست از دعا برندارید. صدای مریم کم شد و آرام آرام شروع کرد به اشک ریختن. حدود دو هفته ندا در کما بود در تمام این مدت مریم پشت در اتاق ایستاده بود. موقعی که ندا بهوش اومد دکتر ندا را معاینه کرد تنها چیزی که ندا در این تصادف از دست داده بود بینایش بود و این برای ندا ضربه تازه ای بود

ده روز بعد ندا از بیمارستان مرخص شد چشمهای ندا نوری نداشت و تاریکی ارمغان این تصادف بود. مریم به عنوان پرستار وارد خونه ندا شد به ندا گفتند مرد راننده برای جبران صدمه ای که زده پرستار برایش گرفه مریم ساکت و آرام به پرستاری از ندا پرداخت دو سه سالی گذشت ندا برای پرستارش از رنگها صحبت میکرد و از شوقی که برای دیدن داشت. مریم می سوخت اما اینبار به خودش گفت باید این بار کاری انجام بدم با دکتر ندا صحبت کرد در نتیجه این صحبت ندا برای عمل در بیمارستان بستری شد یک هفته بعد از عمل دکتر پانسمان دور چشمهای ندا را باز کرد ندا می دید خوشحال بود از دیدن لذت میبرد بار اول که آیینه را به دست گرفت تا صورت زشت خود را ببینه توی آینه دختری زیبا دید تعجب کرد وقتی با دکتر روبرو شد از دکتر پرسید بجز عمل چشم عمل زیبایی هم روی من انجام شده؟ دکتر گفت: نه چطور مگه؟ ندا گفت قبل از این تصادف و جراحی من دختر زشتی بودم اما الان توی آینه دختری زیبا به زیبایی حوریهای بهشتی می بینم چه اتفاقی برای من افتاده؟

دکتر در حالی که اشک میریخت گفت: دخترم تو خودت را با چشمهای مادرت می بینی اون این دو چشم را به تو هدیه کرده تو چیزی می بینی که اون سالها دیده ندا از ته قلب متاسف و پشیمان شد از ظلمی که به مادر کرده بود از اتاقش بیرون اومد و اتاق به اتاق گشت تا مریم را پیدا کرد به دست و پای مادر افتاد و صدها بار عذر خواست مریم چشمی در کاسه سر نداشت تا به اشکهای ندا پاسخ بده ندا به جای هر دو اشک میریخت

نوشته شده توسط مسعود | موضوع: | لينک ثابت |
ایران !
تاريخ: یکشنبه 1386/03/20 ساعت :1:57 بعد از ظهر


ایران

خاک من فصل خزان است بهارانت کو ؟
پونه و نسترن و لاله و ریحانت کو ؟
در پی لقمه نانی تو شدی کافر نان
آخر آن شور شرفناک مسلمانت کو؟
همه جا بانگ سکوت است و تو هم خاموشی!
جان من ،نعره ویرانگر ایمانت کو ؟
روزگاری همه در خوان تو مهمان بودند
بلبلان ؟! ماه رخان ؟! سفره احسانت کو؟!
راه تو ،راه سرافرازی و جانبازی بود
آخر آن قلب فدکار و غزل خوانت کو ؟
رنگ هر لاله ی تو بوی حبیبی دارد
خاک من ،بوی دل انگیز شهیدانت کو ؟
همه جا ظلم وستم سایه برانگیخته است
هم وطن ،لحظه ی آزادی ایرانت کو ؟

نوشته شده توسط مسعود | موضوع: | لينک ثابت |
نامه امير کبير به ناصرالدين شاه !
تاريخ: شنبه 1386/03/19 ساعت :1:35 بعد از ظهر

قربانت شوم

الساعه که در ايوان منزل با همشيره همايوني (همسر امير کبير) به شکستن لبه نان

 مشغولم، خبر رسيد که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم

 رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصيه عمه خود ابقاء فرموده

 و سخن هزل بر زبان رانده ايد. فرستادم او را تحت الحفظ

به تهران بياورند تا اعليحضرت بدانند که اداره امور مملکت

با توصيه عمه و خاله نمي شود.

زياده جسارت است،  تقي

نوشته شده توسط مسعود | موضوع: | لينک ثابت |
سهراب سپهری
تاريخ: شنبه 1386/03/19 ساعت :11:22 قبل از ظهر

به سراغ من اگر می آئید، پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جائی ست،
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهائی ست
که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک
روی شن های زمین نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح
بر سر تپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی
سایه نارونی تا ابدیت جاریست
به سراغ من اگر می آئید
نرم و آهسته بیائید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من !!

نوشته شده توسط مسعود | موضوع: | لينک ثابت |
فرزند ایران !
تاريخ: دوشنبه 1386/02/31 ساعت :10:34 قبل از ظهر

فرزند ايران

سکوت از من چه مي خواهي که من از نسل طوفانم
سرشت بابکي دارم ، اهوراي دليرانم
مزن اين گونه بر زخمم درفش بي علاجي را
علاج درد بي درمان خود را خوب مي دانم
اگر کردم ، اگر ترکم ، بلوچ و ترکمن يا لر
مگو اهل فلان هستي ، که من فرزند ايرانم
برادر بودنت با من فقط در لفظ و در حرف است
که تو در کاخ مرمرگون ، و من در کنج زندانم
عرب گم کرده راه خود چرا من راه او گيرم ؟!
فلسطين از چه رو خواهم که محتاج شب نانم
ربا و رشوه و دزدي ،… ، دروغ و تهمت و غيبت، …
ميان اين همه پستي چرا گويم مسلمانم ؟!
تو از عدل علي گويي ولي با حال نمرودي
يزيدي ؟! يا حسيني تو ؟! نمي دانم ! نمي دانم !
چرا بايد يزيدي بود و از شور حسيني گفت ؟!
منافق پيشه را آخر درون شعله بنشانم
تو خود از زشتي مي گفتي و هر روز و شب مستي !
دگر از من چرا خواهي که از او رو بگردانم؟
بساط ظلم را برکن ، ستم با مردمان کم کن
که خواهد آمد آن روزي که داد ظلم بستانم
دلا از ظلم دينداران چرا حرفي نبايد گفت ؟!
من از جور و جفا تا زنده ام ، افسانه مي خوانم
فلاني ، آشنا ، بيگانه ، دشمن ، اهرمن ، شيطان
سکوت از من چه مي خواهي که من از نسل طوفانم

نوشته شده توسط مسعود | موضوع: | لينک ثابت |
پروانه و گل!
تاريخ: چهارشنبه 1385/11/04 ساعت :8:47 قبل از ظهر

یه شب مهتابی پروانه به گل گفت "دوستت دارم"

گل به اون جواب داد "الان وقت خواب زمستونیه 

شش ماه دیگه بیا در موردش با هم حرف میزنیم"

شش ماه بعد که گل از خواب زمستونی بیدار شد هر چی دنبال پروانه گشت اونو پیدا نکرد

آخه نمیدونست که عمر پروانه سه ماه بیشتر نیست...

وقتی پایین پاش رو نگاه کرد دید پروانه کنارش همونجا به انتظار افتاده

نوشته شده توسط مسعود | موضوع: | لينک ثابت |
دنیا زیباست
تاريخ: یکشنبه 1385/07/09 ساعت :10:59 قبل از ظهر

نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم .
دگر پيمان عشق جاوداني
با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم . 
شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت ، 
ز قلب آسمان جهل و ناداني ،
 به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
 تگرگ ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد .
 شما ،‌ كاندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني ،
 بفرمان خدايان طلا ،‌ تخم فساد و يأس مي كاريد ؟
 شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا
 كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه ،
 چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت ،
 به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
سحر تا شام مي رقصيد .
 قسم : بر آتش عصيان ايماني ،
 كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
 كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم .
 پاي مي كوبيد و مي رقصيد ،
 ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد .
 مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد ،
 از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
 كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
 خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني ،
 و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
 كنون خاموش ، ‌در بندم .
 ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نمی خندم .

نوشته شده توسط مسعود | موضوع: | لينک ثابت |
اي شب از روياي تو رنگين شده
تاريخ: چهارشنبه 1385/06/29 ساعت :1:4 بعد از ظهر

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني که شويد جسم خاک
هستيم ز آلودگي ها کرده پاک

اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي در بگشوده برخورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با توام ديگر زدردي بيم نيست
هست اگر جز درد خوشبختيم نيست

اي دل تنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور؟

اي دو چشمانت چشمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتيم
هر کسي را تو نمي انگاشتيم

درد تاريکيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرک کينه ها

آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته

جوي خشک سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم به راه

اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
عشق ديگر نيست اين . اين خيرگيست
چلچراغي در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد

اي خطوط پيکرت پيراهنم
آه ميخواهم که بشکافم زهم
شاديم يکدم بيالايد به غم
آه ميخواهم که بر خيزم ز جاي
همچو ابري اشک ريزم هايهاي

اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعما ق دنياهاي من

اي مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم شعرم به آتش سوختي

نوشته شده توسط مسعود | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo